به نام خدا...
در عالمی بَس دور
خودپسـندی کرد مَعـدود
شیطان را
در روزگاری نخست
طمع برون کرد از بهشت
آدم را
در جهانی بعد..
حَسـد جهـنـم کرد
قابـیـل را
و چه سخت بود خدا را
شروع حیات آدمیزاد
و حال با جهانی پر از گناه
در برزخی چشم انتظاِر
تولد نوزادی دیگر...

دیدی که در این عالم ما قافله ای نیست
گر هست درونش عارف و آزاده ای نیست
مردمانش همه کافر ، در پی یک هدفند
در دل این کافران حیف دگر جای خدا نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/04/21ساعت 22:35  توسط مهدی
|

به نام خدا...
شد بی ثــمر هم سـفرم
در راه عمر پشت سرم
آمـده پـا به پـای مـن
ایـن نـَـفـَـس در به درم
....................................................................................................................................
اِی بغض من زاری بزن
با زار خـود تــاری بـزن
در نـُـت دل با ریـتـم غم
بر درد بی یــاری بـزن

+ نوشته شده در جمعه
1385/03/26ساعت 1:17  توسط مهدی
|
+ نوشته شده در جمعه
1385/03/05ساعت 23:5  توسط مهدی
|

بزن باران ، که مـــن بی تــو برگ خشــکـیــم ســوزان
بزن باران ، که نیست چاره کارم جز دوری از دوستان
بزن باران ، دور گــردان کــینــه را از ایـن دل یــاران
بزن باران ، چهره هر کس که نامـرد اسـت بشــوران
بزن باران ، کـه در شهرم نیست دگر جـای مـهربانان
بزن باران ، مــرا از ایــن غــبــار غـــم دور گــردان
بزن باران ، که نبینی تشنه اند گدایان به خون پادشاهان
بزن باران ، خـدایم را به من اندکی نزدیکتر گردان ...
+ نوشته شده در جمعه
1385/02/01ساعت 23:29  توسط مهدی
|

زمونه
این چه رسمیه که داره دوره زمونه
که هر نقطه تو این دنیا بی آسمون
هزاران سالــــه کــــه دنیــــاهمـــیـنــه
یکی با زشتیو دیگری با خوش نامی میمونه
یکی این دنیــا دـنبال مــــال و مــلاله
یـــکـی اون د نـیـا هـســت فــکـر چـــاره
یکی جاهــل شکم پــر دنبال مقــام
یکی گشنه ، هر شب سر به بالین میزاره
یکی دنبال ساخت بمب و خمـپاره
یـکـی خـانـه خـراب ، شـد بـیـچـاره
هنـوزم جـنـگ این دنـیا بی حسـاب
حتـی دیگه صـــلح آدم هـا محـاله
هنـوزم تویه هر گـوشـه یا خرابه
می کـنند اعـدام عـاشق هـای سـاده
تو اون دنیا من از خدا می پرسم...
چرا حق عاشق همیشه پایماله ؟
+ نوشته شده در جمعه
1385/01/18ساعت 0:1  توسط مهدی
|

کویر
آفتاب می تابد...
بر تن خشکیده این تک درخت
بیابان بزرگیست ، که ندارد هیچ حیاتی
جز من
هر چند از این جان نماندست ، جز اندکی
شاخه هایم همه خشکیده به یک سو
ریشه ام زیر زمین در پی یک قطره آب
نگاهم به آسمان در حسرت دیدن یک لکه ابر
تیرگی می آید ، صحرا می شود غوغا
باد و طوفان همچو شمشیری تیز
میزند بر تنه ی این درخت کهنه
باز آمد مردی با اهرم سنگ
اهرمی که دشمن آن شاخه ی بی یاور است
من به جرم خشک بودن محکوم به هیزم شدنم
اما گرم شدنم در آن شب
ارزشی داشت بیش از عمر بیهوده ام...
+ نوشته شده در شنبه
1385/01/12ساعت 17:23  توسط مهدی
|

توشه
به چین گونه ام اضافه شد
غمی دیگر با من درآمیخت
تنها اندک قدم تا خدا فاصله است
هلهله ای است : می گریند
در گوشه ای قرآن باز است ، مادرم بی پروا می خواند
اهل فامیل ، منتظرند
رویایی از درونم جوانه زد ، اما خوابی بود خالی از حقیقت
تارو پودی شکافت : من تارم ، من پودم
خمره ای از دستم افتاد ، شکست : من آب مانده در خمره ام
این زندگی پیوندش با من کو ؟
آن پایان ، پروازش تا من کو ؟
عکس من روی دیوار ، من کجا ؟!!
این لبخند ، لب ها کو ؟
اشک آمد ، چشم ها کو ؟
میجویم.. ، توشه کو ؟
از هر کس های آمد ، هوی آمد ، شِکوه کو ؟
نٌظری در کوچه پخش می شد ، نیت کو ؟
من رفتم...
اما باز درخت حیات جوانه زد .
(( برگرفته از شکپوی سهراب ))
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/01/07ساعت 1:38  توسط مهدی
|

شهر غبار آلود
اهل یک کوچه
با نام شهیدم
قلمم یک چوب خشک
دفترم سنگ صبور
می نویسم با قلم بر دفترم
آنچه در این قفس بی انتها می گذرد
ماه پر نور سفید بالا سرم
ولی دیوارهای سیاهست ، دورو ورم
شهر ما از دور دست ها پیداست
و بالا رفتن آجر و آهن
بی احساس
باز جیب های من پیر پر از خالی شدند
و در این تنهایی شب خالی از هِق هِق شدم
پرندگان جای ساختن لانه ، نوک برج درخت
می سازند آشیانه خود را کنج دیوار بلند
خودروهای شهر من در طلب یک لقمه نان
می روند با دعوا ...
ای کاش بارانی ببارد ، تا بشوید چشم ها را
من نمیدانم که چرا می گویند : دکتر انسان بزرگیست ، مهندس والاست !
و چرا می گویند : در شهر ما معتادان همه بی غیرتند !
و چرا در خانه هیچ کسی عارف نیست
برگ زرد پاییز چه کم از گل های بهاری دارد
باز ای کاش ببارد باران ...
تا بشوید اندکی این غبار شهرمان
(( برگرفته از صدای پای آب سهراب ))
+ نوشته شده در جمعه
1384/12/26ساعت 23:54  توسط مهدی
|

ای کاش زمان با دوران کودکیم در هم می رفت
ای کاش درخت رؤیاهایم با دانه باورهایم رشد می کرد
ای کاش تنها ثمره زندگیم چروک روی پیشانیم نبود
ای کاش پدرم زیـباتر از حـــال بود
و ای کاش مرگ را بــیش از یک بار تجربه نمی کردم
ای کاش خـــدا هم اندکی با مـن بود
ای کاش می توانستم با این قلـم آرزوهای بهتر کنم
و ای کاش ...
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/12/18ساعت 17:9  توسط مهدی
|

اهل تهرانم
ارشدم تبریزیست
روزگار سختیست...
لقمه نانی در دست
میزنم جارو گروهان ها را
ارشدم حیوانیست
تکه سوتی در دست
می کند فریاد
برپا..
صبحگاهی دگر است
میکنم آنکادر تختم را
با سه شماری تند میدمد در سوت
به شماره سه میشویم ما به صف
باز آمد روزی سخت
با هوایی همچون یخ
بازهم چشم به ساعت تا رسد فردایی دیگر
کی شود بنویسیم :
ما که رفتیم
وای به حال دگران .
(۸۴/۱۰/۹روزهای آخر آموزشی سربازی در تبریز)
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/12/09ساعت 0:20  توسط مهدی
|

عشق را رنگ نکنیم...
که در آن پهنا دشت کفتران بال به بال
می روند تا فردا...
یا که باغبانی می کُند ناز گل میخک را
یا که دستی پُر محبت ، می کند سیب
از روی درخت
عشق را رنگ نکنیم...
شاید در همین حوالی هست مرغ عشقی مادر
بچه ها با لب باز می نگارند از دور رفتن مادر را
عشق را رنگ نکنیم...
شاید هست جوانی که هنوز تکیه کردست بر درخت
و چه زیباست بقل کردن زانو بر لب دیوار بلند
شاید هم هنوز هست مدرسه ای که می دهد درس محبت
و بچه ها با قلم خود می نویسند :
... عشق را رنگ نکنیم .
(فقط میتونم بگم سهراب جان ببخشید !!)
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/12/07ساعت 10:47  توسط مهدی
|

(( خدایا ! به کلیه کسانی که امروز در مقابل تو نمایان می شوند رحم کن ))
+ نوشته شده در شنبه
1384/11/29ساعت 1:45  توسط مهدی
|

... و آنگاه که به پشت سرم نگاه کردم ، جُز تُهی چیزی ندیدم .
+ نوشته شده در جمعه
1384/11/21ساعت 0:6  توسط مهدی
|
حال آنکه کردم هر آنچه نباید تجربه می کردم
می بینم که چه سخت است تجربه کردن مرگ
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/11/16ساعت 0:27  توسط مهدی
|

میونه مشکلات مونده یه معتاد پیر تویه یک قهوه خونه زیر دست گرد اسیر
منم اون معتاد پیر به هروئین مبتلا یه خمار بی رمق از زن و بچه جدا
من همونم که یه روز می خواستم دکتر بشم می خواستم بزرگترین دکتر دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به فریاد برسم مردمُ عمل کنم که به شهرت برسم
اولش بنگی بودم بعداً واهوری شدم شیره نعشه ام نکرد اومدم هِری شدم
رفته ام حالا ز یاد زندگیم رفته به باد مردنم ناز میکنه به سراقم نمیاد
+ نوشته شده در شنبه
1384/11/15ساعت 0:45  توسط مهدی
|
ای کویر تو بهشت جان من عشق جاویدان من ایران من
+ نوشته شده در جمعه
1384/11/14ساعت 23:51  توسط مهدی
|
کاش نبود شیطانی که نیرنگ زند بر حوّای نفس
+ نوشته شده در جمعه
1384/11/14ساعت 18:16  توسط مهدی
|